سلام. از دیروز یاهو میل و جی میل و گودر کلا رفتن قاطی باقالیها و فیس بوک جان هم که نیستندو هیج نوع ف ی ل ت ر ش ک ن ی هم کار تمی کنه و دستم به هیچ جا بند نیست که ایراز وجود کنم و دیدم وبلاگخا باز میشن ؛ گفتم بیام اینجا بنویسم ، 6 ماهی یه بار بچم را آپ کنم.
خب درسها که همه پاس شد ، هر چند معدلم تعریفی تداشت. بالاخره سر کار رفتن و چشم عمل کردن یه جایی باید خودش را نشون بده.
جونم براتون بگه که هنوز کامل چشمام بینا نشده و امروز که شش ماه از عملم میگذره ، هتوز انطباق کامل برای دور ندارم. نزدیک را عالی می بینم ؛ اما دور مخصوصا در شب ، خیلی سخته.
سه هفته پیش یه حرکت انجام دادم که یه خودم افتخار می کنم. بیشتر دوستام می دونن که من میگم حق خانوما خیلی بیشتر از آقایونهو در همین راستا هم به یه آقای محترم که دوست بسیار عزیزی هم هست ، گقتم نسبت بهش چه حسی دارم. ولی خب بعضی وقتا آدما ترجیح میدن که در تنهایی خودشون بمونن و دوست عزیز من هم در تنهاییش موند و پیشتهاد من را قبول نکرد.
بعد وارد یه دوره تنهایی عمیق شدم و بعدش دیدم بی خیالی خیلی بهتره و فعلا از زتدگی لذت میبرم.
یه چتد وقت دیگه هم باز دانشگاه شروع میشه و کم کم باید به فکر موضوع و پروپوزال و این داستانا باشم.
تازگیها دوستا و آشناهام دارن به سرعت برق و باد از ایران میرن و فکر کنم تا موقع دفاعم 10 نفرشون هم ایران نمونده باشن.