1- این دو روز کلی خوش گذشته و خوش گذروندم.
امروز خواهر ناز نازی اینترنتیم 28 ساله شد، از صمیم قلب میخوام که در همه کارهاش پیروز باشه و همیشه گل ناز باقی بمونه.
2- پنج شنبه امتحان نقشهخوانی داشتم و استاد گفته بود که چون درس جبرانیه مطمئن باشید که نمی افتید و منم که خوشحال ، کلاٌ بی خیال درس خوندن شده بودم.
3- کم کم
داشتم به سلامت عقل خودم شک می کردم که من خود غزالی هستم. که برای این
درسها که نمره اش هیچ جا مهم نیست، دارم اینجوری خودم را از درس خوندن خفه می کنم
و میخوام که نمره عالی بگیرم. کجاست اون غزالی بی خیال که شب امتحان می گرفت با
آرامش خاطر می خوابید و میگفت یا پاس میشم یا می افتم و اصلاٌ مهم نیست.
ولی دیشب خیالم راحت شد که همون آدم قبلیم و جو دانشگاه نتونسته روم اثر بذاره. البته بالاخره 11 شب شروع کردم به درس خوندن که دیگه عذاب وجدان ندشته باشم. خلاصه اینکه فکر کنم 17 اینا بشم.
4- حالا من که تو دوره فوق دیپلم و لیسانس خیلی درسی نخوندم و مدرسه را که اصلاٌ بی خیالش ، اینجا انگاری شدم دانشمند کلاس و نمیدونم این بچه ها چه فکری میکنن که همه اشکالاشون را از من میپرسن و اگه من بگم فلان کتاب را نمیخونم از بس که چرت گفته و فلان کار را میکنم ، دیدم که این بچه ها دقیقاٌ همون کار را می کنن و راستش این هیچ خوب نیست.
دوست ندارم این بچه ها با بیخیالی من که واسه
خودم تو ذهنم بالا و پایین میره، یه وقتی مشکلی واسشون پیش بیآد . ( چون انگار من
را دانشمند فرض کردن)
5-در مورد رشته ام، با اینکه این ترم همه اش
جغرافی خوندیم، اما دوســــــــــــــــتتش میدارم به مقدار زیاد. 
خیلی خوشحالم که انتخابی کردم که مطابق خواسته دلم و آرزوهامه.
6---یه مدتیه که دارم فکر می کنم که خیلی از موقعیتهای زندگیم و درسم و کارم همهاش گره خورده به یه آدم که دوستیمون تموم شد و شاید اگه این آدم نبود، من الآن یه رشته دیگه میخوندم و یه کارهای دیگهای می کردم و آدمای دیگهای را می شناختم.
این آدم همیشه تو ذهنم محترمه و من براش احترام زیادی قائلم . ولی الآن به معنی دقیق حرفی که 2 سال پیش گفت رسیدم. " آدمها با گذشت زمان معیارهاشون عوض میشه" .
این روزا دقیقاٌ میبینم که چقدر معیارهام برای دوستی و یه رابطه جدی تغییر کرده. دیگه اون غزالی شیطون و شلوغ و بازیگوش نیستم. حواسم هست که کی داره چی میگه و چیکار می کنه. و از همه مهم تر ، من به صرف دوست داشتن یه آدم ، حاضر نیستم خیلی از خودگذشتگیها و فداکاریها را بکنم.
نمیخوام و نمیذارم که غرورم و شادیم توسط کسی آسیب ببینه.
7- این هفته دوستام کلی بهم زنگ زدن و کلی حرف زدم و کلی خندیدم .
8- عاشق کارای بابا هستم. از یه آشنا یه 206 خریده ، حالا ما دو تا داریم با
هم خیلی دوستانه سر اینکه هردومون پراید را میخوایم بحث می کنیم و سینا بدجنس داره
با دوش گردو میشکنه که ما دوتا به نتیجه نمی رسیم و همچنان به صورت مشترک پرایدم
را استفاده می منیم و سینا جون صاحب 2 تا ماشین میشه. 
9- من داشتم فکر می کردم که اینکه یه دفعه یه نفر پیشنهاد سفر میده و من در لحظه میپذیرم بعد که نزدیک سفر رفتن میشه تازه یادم میفته که اونجا قراره شب کجا بخوابیم ، به کی رفته.
دیروز جوابم را پیدا کردم.
بابا به صرف اینکه یه ماه پیش سوار این ماشینه شده بوده، تا شنیده میخوان این ماشینه را بفروشن، به صورت ندیده خریدتش.
و این ماشین شده کادو تولد به خودش.
10 – این وسط یه آدم دیگهای که من
فکرش را نمی کردم اومده تو چت و کلی یاد گذشته کرده و اونقدر جزییات زندگی و دفعاتی
که با هم بیرون رفتیم را گفت که من رسماٌ فکم افتاد از اینکه این همه یادش مونده و
حالا که خوش اون سر دنیا است، یهویی یاد دو سال پیش کرده و جزییات بود که داشت می
گفت. 
البته منم بچه پر رو هستم و کم نیاوردم و کلی جزییات یادم اومد که خودم فکر نمی کردم یادم باشه.
از همه جالبتر اینکه قرار شد من برم خونه شون و اینجا واسه مامانش یه نر افزار
نصب کنم که بتونه با شازده در ینگه دنیا ارتباط تصویری برقرار کنه. و اینکه مامانش
نمیدونم از کجا من را میشناسه. ( منم فعلاً گوشم درازه و هیچی به روی خودم نمیآرم
و اگه بشه وسط هفته میرم پیش مامانش)
11 – در راستای اینکه با پیشنهاد سفر از خود بی خود میشم
. یه پیشنهاد سفر برقآسا را پذیرفتم و هزینه خرید
بلیط قطار را هم دادم و بعد 2 روز یادم افتاد که ما قرار اونجا دقیقاٌ چی کار
کنیم.
پس اینجوری شد که دوشنبه امتحانام تموم میشه و با بچه ها میریم دنبال تفریحات سالم و چهارشنبه با قطار میریم بندرعباس و قشم و هرمز.
12- دلم خیلی واسه وبلاگ و نوشتن تنگ شده بود. البته یه پست طولانیم را بلاگ اسکای خورده بود.
بعد از مدتها یه نوشته طولانی دارم پست می کنم و یه حس عجیبی دارم.
15- دوستام را دوست میدارم ( به شرطی که از workaholic
بودن دست بردارند ) و خیلی خوشحالم که تو
زندگیم حضور دارن ( فقط لطفاٌ یک کمی نقششون را پررنگ تر کنن. ها ها
)










